وقتی از خونه زدم بیرون تصمیم گرفتم تمام فکرای مسموم ذهنم رو بیرون بریزم و یه کم راه برم تا شاید حال و هوام عوض بشه . اولین چیز مثبتی که حالم رو حسابی جا آورد هوای امشب بود که واقعا حرف نداشت . چه بارون دلچسبی ، آدم حالا می فهمه چرا همیشه تو جدولها یکی از سوالها این می اومد که در لطافت تبعش خلاف نیست . از چیزهایی که از ماه رمضان دوست دارم خلوتی بعد از افطاره که وقتی با یه سیگار همراه میشه خیلی لذت بخشه .سیگارم که تموم شد شروع کردم آهنگ لاله عباسی پری زنگنه رو زمزمه کردن هنوز به اوجش نرسیده بودم که سر از یه کوچه باریک در آوردم ، کوچه اونقدر تاریک بود که نمی تونستم جلوی پام رو ببینم ولی یه صدا خیلی خوب به گوش می رسید صدای شر شر آب ، نه اشتباه نکنید از بارون نبود بلکه این صدا رو یه آقای کت و شلواری خیلی متشخص داشت تولید می کرد . کوچه اینقدر باریک بود که نمی تونستم خیلی ازش فاصله بگیرم . یکی دو بار سرفه ، ببخشید ، قربون یه لحظه قطعش کن من رد شم ولی فایده ای نداشت تا قطره آخر کار خودش رو کرد . در حالی که داشت رو به من زیپ شلوارش رو بالا می کشید گفت : ببخشید می دونم بی حرمتی کردم واقعا شرمنده ام اگه جلوش رو میگرفتم تا صبح از زور درد نمی تونستم بخوابم . گفتم : مگه پروستات دارین؟ گفت : دقیقا گفتم : میشه بریم یه طرف دیگه این بوی مطبوع داره خفه ام میکنه . خلاصه یه ده دقیقه ای مشغول این آقای متشخص ادرارگر شدم و راهنماییهای لازم رو برای درمان بهش گوش زد کردم . خودتون بهتر می دونید ما ایرانیها دو تا چیز رو هممون داریم یکی نیروی جاودان طبابت که جزلاینفک یک ایرانی واقعیه و دومی هم آخوندک هایی که زیر پوستمون قایم کردیم تا وقتی به یه فتوای مشکل گشا احتیاج داریم سریع فعال بشن و یه حکم اساسی برامون صادرکنند تا بموقع بتونیم گره از مشکلمون باز کنیم . اون آقا غیر از اینکه شاشو بود فیلسوف هم بود ، به یه دیوار اشاره کرد گفت ببین نوشته (ندا زنده است) می دونی اینا همش کار آخونداست . واقعا حرف حکیمانه ای زد ! اگه افلاطون سالها تو باغ آکادمیش راه می رفت و فکر می کرد نمی تونست با این قطعیت همچین حرفی بزنه .می خواست از کروبی بگه که گفتم ببخشید دیگه مزاحمتون نمی شم .وقتی ازش جدا شدم یاد مطلبی افتادم که جایی درمورد سادیسم خونده بودم، نوشته بود یکی از مواردی که به ابتلا به سادیسم ختم میشه دیدن ادرار کردن دیگران .آه خدای من ،این همه دردو مرض دارم با این یکی چیکار کنم ؟ بهتره غصه این یکی رو نخورم هر وقت سراغم اومد یه کاری می کنم .زندگیم جدیدا شده عین اون طرف که از آسمونخراش پریده بود پایین وقتی چند طبقه اومد پایین پشیمون شد شروع کرد به خودش دلداری دادن: عیب نداره تا اینجاش که بخیر گذشته تا بعد خدا بزرگه نترس . به راهم ادامه دادم و سیگار دوم رو روشن کردم و آهنگ آرزوهای محمد نوری رو شروع کردم به خوندن . داشتم به این جریانات چند وقته فکر می کردم همین جور تصویرای جور و واجور رو مرور میکردم ، با این موزیک – نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره – به خودم گفتم چقدر راحت آدمها غصی القلب میشن ، واقعا نمی دونستم حس انسان دوستی به این آسونی نم میکشه . چقدر شنیدن خبرای این چند وقته برامون عادی شده چقدر ساده از بقلشون رد میشیم دیگه یواش یواش خبرهای دستیگری و دادگاه و بیانیه هم داره به صندوق اخبار ترور و انفجار عراق و افغانستان پیوند می خوره . چه زود به همه چیز عادت کردیم . واقعا این عادت کردن هم مثل عادت شدن چیز مزخرفیه ، شاید بگین تو که مردی چی از عادت شدن میدونی باید بهتون بگم آقایون هم پریودای فکری و مغزی خودشون رو دارن که وقتی از راه میرسه کار از روان نژندی و روان پریشی و این جور مقولات میگذره و به شکل خیلی تخماتیکی در میاد که نه یه هفته که چندین ماه طول میکشه .امشب اینقدر راه رفتم و فکر کردم که آخر سر تصمیم گرفتم بر گردم خونه چون فکر کنم اونجا یه کم آرامش باشه.
عکسی بالای مطلب گذاشتم از محمد قوچانی و مهدی یزدانی خرم که مربوط به زمان آزادیشون میشه زمانیکه مجله شهروند امروز رو توقیف کرده بودند و اونها تصمیم داشتند با اسم نیمروز منتشرش کنند . عمادالدین باقی جایی نوشته بود که محمد رو چند وقت تحت بازجویی شدید قرار داده بودند که این مقالات رو کی برات می نویسه ؟

